هاناهانا، تا این لحظه: 13 سال و 6 روز سن داره

هانا طلا

همایش غذا و دارو

عشق من اینجا روز قبل تولدته رفته بودیم بابلسر همایش غذا و دارو که مدیر برگذاریش عمو روزبه بود،کلی خوردنی خوشمزه اونجا بود که خوردیم،توهم خیلی خوشت اومده بود و بهت خوش گذشت،متاسفانه، بابایی کارش زیاد بود و نتونست باهامون بیاد،جاش حسابی خالی بود  اینم عکساش نفسم     ایمان فلاح اجرای زنده داشت برامون کلی هم ذوق کردیم توهم همش دست میزدی       ...
16 آذر 1393

پرنسس پاییز

هانا طلای من پرنسس قشنگم پرنسس پاییزیه من من وبلاگ تورو اواخر مهرماه ساختم بعد از تولدت،تولد یک سالگی تورو فراموش کردم تو وبلاگ خاتراتمون بذارم عزیزم اون شب شام حسابی دادیم صدقه سرت به مامان جون و بابابزرگ،و آقاجون و مادر جون با خاله ها عمه ها و عموهات عزیزم همه بودن خیلی خوش گذشت،لباس تولدتم هدیه خاله گلی هنرمندته،لباس منوهم اون دوخته دست گلش درد نکنه،کلی خوردنی خوشمزه برای تولدت درست کردم عزیزم ،کیک تولدتم خودم درست کردم خیلی سخت بود اما با عشق آسون شد عاشقتم پرنسس کوچولوی من       ...
16 آذر 1393

هانا و ویروس بدجنس

هانا جونم مامانی فدات بشه،این ویروس بدجنس دس از سرت برنداشته که نداشته الانم که دارم این مطلبو برات میذارم هنوز خوب خوب نشدی پیش چهارتا دکتر بردمت همینطور گلاب به رون اسهال داری،ایشالا زودتر خوبشی عسلم مامانی جونه تپل مپلم چند روزه لپات آب شده و منو بابا خیلی ناراحتیم، اما حواسمون بهت هست تا زودتر خوبشی اینجا آماده کردمت ببرمت بیمارستان پیش دکتر   اینجا هم حیاط بیمارستان منتظر نوبتمونیم مامانی هم که فرصت رو از دست نمیده سریع شروع میکنه به عکاسی باباهم کیف میکنه باتو عکس میندازه     اینم یه سه تاییمون     انقدر بی حوصله بودی بابایی هم ناراحت بود برات اینجا کاملا مشخصه   &...
16 آذر 1393

هانا خانومی و بافت جدیدش

هانا جونم اگه بدونی خاله خدیجه همسایه روبروییمون انقدر دوستت داره که نگو همش میخوای پیش اونا باشی هرروز میری با مهرانه دخترشون که 15سالشه بازی میکنی و کلی اذیتش میکنی اما اونا لذت میبرن و هرروز تورو ازمن یک ساعت قرض میگیرن توهم با کمال میل میری اونجا حالا جالب اینجاست که از وقتی هوا سرد شده برای اینکه تو راهپله خیلی سرده پتو پیچت میکنم میفرستم اونطرف اولین بار کلی جیغ زدی اما وقتی ازپتو اومدی بیرون و دیدی رفتی اونجا کلی ذوق کردی،بعدشم ازون به بعد پتو پیچت میکنم ساکت ساکت میشی و هیچ حرکتی نمیکنی چون میدونی قراره سر از خونه خاله خدیجه دربیاری ای دختره زرنگ و باهوشه مامان حالا خاله خدیجه برات یک سویشرت وشلوار با یه کلاه و شال بافته که و...
16 آذر 1393

هانا طلا و عشق به ماست

دختره خوشگلم مامان بهت ماست میداد با قاشق اما دیدم کیف نمیکنی پارچه پهن کردم کاسه رو دادم دستت ببین چیکار کردی مامان میخواد تمام کیف دنیا مال تو باشه عاااااشقتم ...
11 آذر 1393

سفر به مشهد مقدس

منو هانا جون و عمه فهیمه آقاجون ومادر جون رفتیم مشهد هانا جونم تو تا رسیدیم مریض شدی وکلی حالمون گرفته شد دخملم دوتا آمپول زدی مامانی خیلی ناراحت شد دوستت دارم ایشالا همیشه سالم و سرحال باشی دختر خوشگل من تو حرم زیارت هم خوندی خوشگله نازه مادر کلی هم دوست پیدا کردی فدای اخلاق اجتماعیت بشم من ...
11 آذر 1393

دهی روستای کوهستانی زیبا

منو هانا و بابا باهم دیگه و با دوست بابا جون و خانومش عمو محمد و خاله راضیه رفتیم کوه،خیلی خوش گذشت دوروز بودیم زود برگشتیم روستای دهی   هانا اونجا رو خیلی دوست داشتی   عاشق گربه شده بودی   دختر نازم برای اولین بار بعد از کلمه ی مامان و بابا یک کلمه رو رسما گفتی اونم پیشی بود فدای اون ناز دادنت شم، پیشی نمیتونستی بگی میگفتی پیکی، همش با دست نشونش میدادی میگفتی پیکیاااااااا عاشق پیشی شدی پیشی هم تورو دوست داشت دختر خوشگلم ...
11 آذر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هانا طلا می باشد